رضا قليخان هدايت
1563
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مطلع الثانى فى المدح الخاقان المغفور در قيد مهرش پاى دل چون شد دل كين پرورش * رفت از كفش كالاى دل كو غمزهء غارتگرش تا دل نداد آن دلشكن باور نبودش در دمن * باشد به فكر خويشتن اكنون كه آمد باورش هر شب نخفتن تا سحر بىوعده بودن منتظر * باور نكرد از من مگر وقتى كه آمد بر سرش معشوق كار افتاد به دلبر ده و دلداده به * افكنده و افتاده به مجروح و بر كف خنجرش هم خط بر آن رخسار به هم سبزه بر ازهار به * هم گل ميان خار به امين ز گلچين پيكرش هرگز نهد دل زيركى در دست نادان كودكى * نقدر ؟ ؟ ؟ را دهى صد جان يكى با وعدهء مشتى زرش شد مهر و كين پيشش يكى با نيك و بد كيشش يكى * بيگانه و خوشش يكى عشق و هوس يكسان برش آن طرز غافل ديدنش آن ديدن و خنديدنش * آن بىسبب رنجيدنش آن رنجش صلحآورش با غير خفتن تا سحر از محرمان كردن حذر * بىموجبى خواندن به بر بىجرم راندن از درش چند اى دل بيهودهگو مهر بتان كينهجو * بركن نهال آرزو چون بهره نبود از برش تار امل بگسسته به جام هوس بشكسته به * درج غزل دربسته به ناسفته بهر گوهرش قانون مدحت ساز كن مدح ملك آغاز كن * درج معانى باز كن گوهرفشان شو بر درش